ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

449

قصص الانبياء ( فارسى )

قضاى خداى چه بود . درين سخن بودند كه جعفر برسيد ، و بدر سراى نجاشى آمد ، و گفت دستورى همىخواهم تا درآييم كه ما نصرت‌كنندگان دين خداييم . عمرو آواز جعفر رضى اللّه عنه بشناخت و گفت يا ملك اين آن مردست كه ما از بهر او آمده‌ايم . نجاشى دربان را فرمود كه بگوى تا بار ديگر آواز دهد كه ما را ازين آواز خوش آمد . دربان بگفت . جعفر طيّار بار ديگر آواز داد . نجاشى فرمود گفت درآييد . درآمدند ، و سلام بكردند و سجده نكردند چنان كه ديگران كردندى . عمرو گفت ايّها الملك نگفتم ترا كه ايشان سلام نكنند و سجده نكنند ترا چنان كه عالميان ؟ جعفر گفت ايّها الملك بدانكه خداى تعالى سوى ما پيغامبرى فرستادست كه هرگز كس چنو نديده است و نه به گوش شنيده و آن پيغامبر چنين مىفرمايد كه سلام و درود بر مؤمنان كنيد ، و ما را مىفرمايد نيكوى كردن با خلق خداى بگفتار و كردار ، و بجاى مادر و پدر نيكوى كردن ، و مىفرمايد كه دست از دين كافران بداريد و بدين اسلام درآييد ، و مىگويد سجده كردن جز خدايرا تعالى روا نبود . نجاشى گفت عمرو عاص را كه تو ] b 222 [ چه مىگوى ؟ عمرو عاص گفت ايّها الملك از ميان ما مردى بيرون آمده است و در ميان دين ما خلاف مىافكند ، و چنين مىكند . و قصّه همه بگفت . نجاشى طومارى بيرون كرد صفت انبيا در آنجا نبشته ، و جعفر را پرسيد از صفت پيغامبر عليه السّلام . جعفر يك بيك مىگفت و نجاشى در آنجا نگاه مىكرد جمله چنان يافت كه جعفر گفت . آنگاه نجاشى جعفر را پرسيد كه شما پيش ازين بكدام دين بوديد ؟ گفت بدين شيطان ، و اكنون بدين اسلام آمده‌ايم . نجاشى گفت هيچ‌كس مىباشد كه بدين دين مىآيد و باز برمىگردد جعفر گفت نه . نجاشى گفت چنين